ایندیپندنت

آخرین مطالب

دلتنگم


بعضی وقت ها صدای بغض دار دعاهای دینی که از بلندگوی مسجد پخش می شود آرامم می کند


ولی من خیلی دورم

خیلی

۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۱
مهدی

اقتضای زمانه زودگذر است.

۰ نظرموافقین۱مخالفین۰۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۵
مهدی

باشد که خدا فتحی پیش آورد و یا امری دیگر از طرف خود، تا منافقان از آنچه (به نفاق) در دل نهان کردند سخت پشیمان شوند.

۰ نظرموافقین۱مخالفین۰۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۲
مهدی

خداوندا قرارم باش، که من ظلمت نفسی را بارها پیموده ام ولی تو شاید این را می دانی و رخ برنمی تابی.

الهی ارحم عبدک الضعیف!

و من بدون نگاه تو هیچم.

۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۶
مهدی

مهرم به بی مهری گذشت.


.

.

.

.


همه ی این ها هم که بگذرد، مگر من عطر تو را فراموش می کنم؟

۱ نظرموافقین۰مخالفین۰۲۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۰
مهدی

بگذرد یعنی؟ به همین راحتی؟!

یا شاید من سخت می گیرم.

نمی دانم، شاید ماه ها بعد، این حالم را به دیده ی ضعیف بودنم بنگرم یا قوی بودنم!

یا حتی به حال این روزهایم بخندم، اما تو می گویی می گذرد به کدام شرط؟

روزهایی که گذشتنش تنها مایه ی راحتی ام هستند.

شاید هم ماه ها بعد نباشم، ولی دوست دارم این حالم را نداشتم، تنهایی مطلق خیلی سخت ست، چیزی مثل اعتصاب غذای خشک.




پ ن: بگذار و بگذر روزگار!

۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۲۸ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۳۴
مهدی

گاهی وقت ها مرگ این قدر دیر میرسه که از دهن می افته، لحظاتی که دلت لبریزه شاید.

میگن آدم لحظه ی مرگ، اشتیاق عاجزانه ای به برگشت داره، بلکه کار خیری، حسنه ای، دستگیری ای، ...

ولی من هیچ وقت نتونستم درک کنم، اگه به لحظه ی مرگ برسم هیچ وقت این تقاضا رو داشته باشم، شاید هم نا امیدی اون لحظه به سراغم نیاد و مثل بقیه بشم.


پ ن: هر پیمانی که با تو بستم، بشکستم و چه بدتر از آن.

۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۰۵ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۶
مهدی

یک قدم که دور شدی، دیگر برو همانجا که

نگفتمت نرو

نگفتمت نرو









۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۳۲
مهدی

حالم از امید تهی ست و ندارد آهی

گر از این روزنه ها گذرد اندک هوایی

تو مبین که زنده ام

نبضم هم مگیر

گر چه می زند به سان لحظه های م

بی رمق

تو مبین که زنده ام

زنده از بهر بوسیدن تو نیم

مرا چه به این فراخ بالی

روم و جای خویش نشینم

نمناک، غمدار، تنها، رسته از هوا

بی خویشم و مرا چه به بوسه ی تو






پ ن: کسی هم انگار به فکر ما نبود

۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۱۰ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۳
مهدی

     حال مرا خوب می فهمی وقتی از خاطرات مان، از همان ماه و باد و برهنگی ات در شب های صاف مهتابی زیر پشه بندهای لغزان کذایی سخن می گویم، حال مرا امروز همین همایش "مافوق سری" برد تا جایی که فقط خودت می خواستی، خودت و دستت بود که رقم می زد همه ی این ها را از پی هم.

     این بار زیر همان مهتاب صاف هستم تنها اما، می اندیشم عمیقا به طعم گس وجودت در لایه لایه ی هستی ام، به همان سپیدی صاف تا خنکای صبح، به دیدن و مکیدن روی ماهت تا اعماق استخوانم، به بوییدن گیسوانت تا آن دم که جان در بدن داشتم، به ...

     می دانم حالا دیگر دیر است که بخواهم خواب و خیال شیرین بودنت را تزریق کنم به این همه خماری، رفتنم به زیر همان پشه بند و تصورت مرفین بدی بود که حالم را خراب کرد، خراب تر از هر لحطه ی دیگر...





پ ن: از لب های تشنه ام که نمی خواهی حرف بزنم؟ می دانم مثل همیشه کم می آوری این همه بوسه ی با حرص و ولع ام را.




۰ نظرموافقین۰مخالفین۰۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۴
مهدی